تیر 8, 1391

تفاوت فعالیت جنبشی با کنشگری سیاسی

June 28, 2012

in پژوهش

 علی افشاری

 رابطه جنبش های اجتماعی مطالبه محور با کنش سیاسی معطوف به قدرت

تعیین چگونگی نسبت میان حوزه کاری یک فعال جنبش اجتماعی با کنشگر سیاسی امر دشواری است. اگر چه این دو مقوله از هم جدا یند اما پیوستگی و درهم آمیختگی هایی بین این دو نقش اجتماعی وجود دارد. همچنین در تغییر و تحولات اجتماعی این دو حوزه کار یعنی عرصه مدنی و سیاسی می توانند مکمل هم باشند.

کارکرد درست جنبش های اجتماعی و عملکرد موثر نیرو های سیاسی، نیازمند تفکیک مرزهای مفهومی وکارکردی آن دو نقش است . اما این تمایز مانعی برای همکاری در حوزه علائق مشترک نیست. هر فردی می تواند هر دو نقش را با رعایت تفاوت های آنها بر عهده بگیرد.

اما شکل و موضوع فعالیت در این دوعرصه متفاوت است. نیرو هایی که در جنبش های اجتماعی فعالیت می کنند مطالبه محور هستند و خواست های معینی را مطرح می کنند. برای آنها شکل و چگونگی تحقق این خواست ها اهمیت اولیه ندارد. حرکت و تکاپوی شان تا جایی پیش می‌رود که خواست ها تحقق یابند.

جنبش های اجتماعی کارکرد حزبی و تلاش معطوف به کسب قدرت سیاسی ندارند. یک فعال دانشجویی ، یک کنشگر حقوق زنان ویک فعال کارگری به دنبال دولتمرد شدن و یا دریافت سهمی در قدرت نیست. او نمی خواهد وکیل ، وزیر و یا رئیس جمهور شود. انگیزه فعالیت او دستیابی به مطالباتی است که که متکی به یک گفتمان تعمیم بخش است.

جنبش های اجتماعی مطالبه محور می کوشند تا با خلق قدرت اجتماعی بر قدرت سیاسی تاثیر بگذارند. سمت گیری جنبش های اجتماعی به سمت وجه نهادی قدرت است تا خواه چه به صورت اصلاح طلبانه ( رفرومیستی)و چه تغییر رادیکال ( انقلابی) آن را تحت تاثیر قرار دهند تا با درخواست ها و اهداف جنبش همراه و سازگار گردد.

بنابراین نگاه آنها به قدرت از منظر بازیگری در عرصه قدرت سیاسی نیست. بلکه به عنوان ناظر فعال می خواهد زمین بازی و قواعد آن تضمین کننده، نگهدارنده منافع و مطالبات جنبش های فوق باشد .

وجه تفاوت دیگر که پایه رابطه مکمل گروه های سیاسی و فعالان جنبش های اجتماعی را تشکیل می دهد ، رویکرد مطالبه محور است. کار یک فعال جنبش اجتماعی ارائه طرح و برنامه نیست.

او فقط مطالبه دارد و سعی می کند با گسترش دامنه فعالیت هایش حمایت های بیشتری را برای این خواسته ها در اقشار جامعه فراهم کند. وظیفه ارائه رهیافت وبرنامه با کنشگران و احزاب سیاسی است.

مطالبه محوری برای یک فعال سیاسی بی معنا است. او باید برنامه ای برای تحقق مطالبات ارائه بدهد. البته قبل از ارائه برنامه نیاز است تا مطالبات مورد نظر مورد پذیرش گروه سیاسی قرار بگیرد. بنابراین ارائه طرح و رهیافت نقطه اتصال کنشگر سیاسی با فعال جنبش اجتماعی است و همکاری بین این دو در چهارچوب پایبندی و توانایی گروه سیاسی در اجرای مطالبات مورد نظر شکل گرفته و ادامه می یابد.

به عنوان مثال اگر در یک انتخابات ، فرصت سیاسی برای مشارکت اصلاح طلبانه در عرصه عمومی فراهم شود. گروه های سیاسی که خواهان تغییر وضع موجود شوند کاندیدای خود را معرفی می کنند. جنبش اجتماعی درپی معرفی کاندیدا نیست بلکه در وهله نخست درمی یابد که کدام یک از گروه ها پذیرای مطالباتش هستند و در بین گروه های مدافع مطالبات مورد نظر ،کدام یک توانایی و کارآمدی بیشتر در تحقق خواسته ها دارند.

یا در یک جنبش انقلابی ورادیکال مانند انقلاب بهمن 57 ،جنبش سبز و بهار عربی ،جنبش های اجتماعی به صف ابر جنبش اعتراضی می پیوندند اما هم چنین خواهان گنجانده شدن مطالبات صنفی خود در اهداف ابر جنبش می شوند. در واقع آنها در امر تشکیل ساخت قدرت جدید و قانون اساسی آن مشارکت می کنند، تا عناصر پایه های نظم جدید هم حافظ خواسته های آنها شود و اهداف شان را تامین کند.

حضور مستقیم فعالان جنبش های اجتماعی در معادلات قدرت آفاتی را در بر دارد و در مجموع تاثیرات منفی آن بیشتر از مزیت های آن است.

ایفای نقش بازیگری در رقابت های سیاسی و سهم خواهی، مسائل نا مربوط به اهداف جنبش های اجتماعی را وارد این جنبش ها کرده و به مرور به صرف انرژی آن‌ها برای رقابت های معطوف به کسب پست های سیاسی و چانه زنی بر سر مسائل منتهی می شود.

این رقابت ها ممکن است تنش و درگیری هایی را در داخل جنبش ها پدید آورد. همچنین امتیازاتی که از این راه نصیب فعالانی می شود که از نرده بان قدرت سیاسی بالا رفته اند، خصلت سلحشوری و انتقادی را در کلیت مجموعه تضعیف می کند. و هم باعث امکان حضور برخی از افراد در جنبش شود که صرفا مقاصد جاه طلبانه و یا منفعات طلبانه شخصی دارند .

از سوی دیگر حضور در قدرت احتمال دورافتادن جنبش ها از موضع استقلال و انتقادی ، و به سمت توجیه و حمایت از قدرت سیاسی را بالا می برد . این عارضه در دراز مدت جنبش های اجتماعی را از شکل اصلی خود دور و منجر به جدایی نیروهای بدنه جنبش از آنها می شود.

جنبش دانشجویی در دوران اصلاحات با معرفی کاندید در انتخابات شورا های شهر و مجلس ششم کارکرد حزبی را تجربه کرد. دفتر تحکیم وحدت در عمل متوجه تبعات منفی کارکرد حزبی شد و ضمن جمعبندی از این تجربه منفی راهبرد خود را تغییر داد. سپس دوری از قدرت و نقد همه جانبه آن را جایگزین حضور اصلاحی در قدرت نمود.

این دوری همه جانبه به معنای نفی بازیگری و تعیین مصادیق برای ساختار قدرت بود. اما در خصوص تعیین و یا حمایت از برنامه اصلاحی ، نقد قدرت و تاثیر گذاری برساختار آن حضور فعالی داشت.

بنابراین جنبش های اجتماعی به طور معمول ظرفیت لازم برای تحقق مطالبات در ساختار قدرت و فضای سیاسی را ندارند و همچنین فاقد ساز و کارهای لازم برای نظارت بر عملکرد افراد راه یافته به مناصب سیاسی و پاسخگویی آنها هستند.

از منظری دیگر سیاست و بازیگری در میدان قدرت ماهیت دائمی و مستمر دارد، در حالی که جنبش های اجتماعی خصلت موقت و مطالبه محور دارند. نیرو هایی که در جنبش های اجتماعی حضور می بایند مرتب در حال تغییر هستند اما نیرو های فعال در عرصه سیاسی به صورت حرفه ای کار می کنند و به شکل ثابت حضور دارند.

عرصه سیاسی برنامه محور است و نیرو های خاص خود را می طلبد که که بدور از تنزه طلبی و بر اساس درک واقعی از مسائل بر اساس راهبرد واقعیت گرایی عمل می کنند. سیاست ورزی به فعالان با تجربه نیاز دارد که در کوره تجارب سیاسی آبدیده شده اند و توانایی گره گشایی از معضلات سیاسی را دارند. آنها صاحب توانایی و قابلیت هایی در اداره کشور شده اند. همچنین  سالها فعالیت مستمر زمینه کسب اعتماد عمومی را برای آنان مساعد کرده است.

در این میان باید توجه داشت که مسئولیت سیاسی با سیاست ورزی خلط نشود. هرانسان و شهروند جامعه مسئولیت سیاسی دارد. این مسئولیت به معنای مشارکت در سیاست گذاری عمومی ، رای دادن ، برخورداری از حق تشکیل اجتماعات، بیان نظرات سیاسی ، تاثیرگذاری برعرصه عمومی و اعتراض به ظلم و نا برابری است.

 ازاینرو رعایت مرزهای مفهومی و کارکردی بین فعالیت در جنبش های اجتماعی مطالبه محور، کنش های سیاسی و درعین حال تعامل و ارتباط مناسب میان این دو حوزه نقش مهمی در تقویت جامعه مدنی و توسعه سیاسی در ایران دارد.

 نقل مطالب با ذکرماخذ آزاد استنظرات نویسنده الزاما نظرات بنیاد عرصه سوم نیست.

{ 0 comments… add one now }

Leave a Comment